گفتگوی حیات با یک بانوی معزز مشهدی؛ شیرزنی که پدر، همسر، پسر و دو برادرش در جنگ تحمیلی به شهادت رسیده اند
پدر، همسر، فرزند و دو برادرش شهدای دفاع مقدس هستند، بهتر بگویم، مریم کارگر یزدی دختر شهید، همسر شهید، مادر شهید و خواهر دو شهید معزز دفاع مقدس است و شاید از این جهت یک استثنا باشد. سه نسل در این خانواده همزمان به جبهه رفته و شهید شده اند. این بانوی بزرگمنش چیزی هم نخواسته است و نمی خواهد جز محبت و همدلی مخصوصا در این روزهای تنهایی. حاج خانم به گفته فرزندش،66 سال دارد ولی صدایش را که از پشت تلفن می شنوی که امیخته با لهجه شیرین مشهدی صحبت می کند شاداب و پر انرژی است. سنشان را که می پرسم می گوید درست نمی دانم ولی حدود 12 یا 13 سال داشتم که طبق سنت ان زمان ازدواج کردم همسرم را خیلی دوست داشتم و ایشان هم مرا خیلی دوست می داشت.
می پرسم پس زمان انقلاب بودید، چیزی یادتان هست؟ می گوید: زمانی که انقلاب شد خانوادگی به راهپیمایی می رفتیم با پدر و مادر و همسر و خانواده ام، انقلاب پیروز شد ما همگی خوشحال بودیم اما این خوشحالی طولی نکشید چرا که جنگ تحمیلی شروع شد. خانواده انقلابی ما حالا اصرار داشتند که برای دفاع از انقلاب و اسلام و سرزمینمان به جبهه بروند مخصوصا که پدرم می گفت وظیفه ما هست، اگر ما از این انقلاب دفاع نکنیم چه کسی باید جلو دشمن را بگیرد. بنابراین پدر و برادرم با رضایت مادرم به جبهه رفتند اوایل سال 62 پدرم در منطقه سومار از ناحیه چشم و کمر مجروح و به بیمارستان انتقال داده شد او جانباز 70 درصد شده و در همان زمان نیز برادرم مهدی به اسمان پر کشیده بود پدرم از شهادت برادرم اطلاع داشت اما تا زمانی که از بیمارستان مرخص نشد به ما نگفت. تا قبل از ان همسایه ها هم خبردار شده بودند ولی ما نمیدانستیم. بعد از مرخص شدن، پدرم گفت مهدی داماد شده است منظورش شهادت برادرم بود. مهدی 16 ساله، اولین شهید خانواده ما بود و با شهادت ایشان مادرم به ارزویش رسید چرا که در حرم امام رضا ع از ایشان خواسته بود افتخار شهادت را نصیب خانواده مان بگرداند.
از این مادر صبور در مورد چگونگی شهادت همسرشان سوال کردم میگوید یک شب همسرم که به خانه امد به من گفت: از تو می خواهم رضایت بدهی به جبهه بروم و البته قبلش حلالم کنی، جا خوردم اما به خودم آمدم و گفتم باید قول بدهی نصف ثواب خونت را به من بدهی با لبخند جواب داد تو همسر منی خیلی بیش از این ها بر گردن من حق داری من یک بار شهید می شوم اما تو با سختی هایی که برایت پیش می اید روزی ده ها بار شهید خواهی شد و راست هم می گفت. اخر همان سال یعنی اسفند 62 در عملیات خیبر که الان سالگرد عملیات است مفقودالاثر شد و من بعد از او هر روز ده ها بار شهید می شدم 7 فرزند داشتم کوچکترینشان مصطفای 6 ماهه و شیرخواره ام بود و بزرگترینشان دختر 14 ساله ام، فکر بزرگ کردن این ها بدون مرد زندگیم غیر ممکن بود ولی به لطف خدا ممکن شد.
بعد از مفقودالاثر شدن همسرم، فرزندم از من خواست برای رفتن به جبهه پای رضایت نامه اش را امضا بزنم که این کار را کردم نمی توانستم مانعش شوم وقتی که 12 سال بیشتر نداشت دو بار برای رفتن به جبهه فرار کرده و همسرم او را مجدد به خانه برگردانده بود. قربانعلی را می گویم که به خاطر تولد در روز عید غدیر نام او را قربانعلی نهادیم به پدرش می گفت اجازه دهید من به جای شما به جبهه بروم و شما از خانواده مواظبت کنید همسرم قبل از شهادتش گفت قربانعلی هم برای تو نمی ماند و نماند، پسرم جزء گروه تخریب بود و در سال 66 در عملیات نصر مفقودالاثر شد. من ماندم و 5 دختر و یک پسر که به لطف خدا بزرگشان کردم و الان خدا را شکر همه به سروسامان رسیده اند.
کی پیکر همسر و فرزندتان پیدا شد؟ من سال های زیادی چشم انتظار همسر و فرزندم بودم تا این که بالاخره سال 76 به من اطلاع دادند پسرم را پیدا کرده اند چون پلاکش اشتباه بود من شک داشتم که این پیکر متعلق به قربانعلی من باشد چندین بار هم به بنیاد شهید رفتم و تاکید کردم این پسر من نیست ولی ان ها یقین داشتند که قربانعلی است چهلم را هم برایش گرفته بودیم اما خیلی ناراحت بودم حس می کردم هنوز انتظارم به پایان نرسیده است و این پسر من نیست تا این که یک شب در خواب اقایی را دیدم که هنگام برگشت از حرم، مزاری را به من نشان داد و گفت اینجا جای پسرت است و من در خواب آجری را بر بالای قبر گذاشتم. روز بعد که بهشت رضا رفتم آجری را بر سر مزار قربانعلی دیدم دقیقا همانی بود که در خواب شب پیش گذاشته بودم و بنابراین مطمئن شدم که این جنازه پسر خودم بوده است. دو سال گذشت و ما در تدارک برگزاری دومین سالگرد برای قربانعلی بودیم که خبر دادند همسرم نیز تفحص و پیدا شده است هر دو مراسم را یک جا گرفتیم خدا را شکر کردم که دیگر هر دو عزیزم پیدا شدند ولی منتظرم ان دنیا برسد و در ان دنیا درد دل هایم را به همسرم بگویم.
این شیرزن خراسانی می گوید بگذارید از برادر دیگرم بگویم که او هم در جبهه به شهادت رسید 30 سال و دارای 3 فرزند بود خیلی مهربان بود او هم نتوانست بماند و ببینید دشمن به سرزمینمان تجاوز کند رفت و شهید شد. پدرم هم بعد از تحمل 16 سال رنج و سختی مشکلات جانبازی به شهادت رسید. خواهر شهید بزرگوار ادامه می دهد: مادرم 80 سال دارد ولی خدا را شکر خوب است. مادرم غم شهادت همسر و فرزندانش ، نوه و دامادش را داشت نگران من هم همیشه بود ولی خدا به او نیز صبر عطا فرمود.
من هم بچه ها را بدون گرفتن کمک از کسی بزرگ کرده ام و حالا دیگر همه به کار و زندگی مشغول هستند و من تنها شده ام البته فرزندانم می ایند و از من سر می زنند ولی گرفتاری هایشان هم زیاد است این ها یادگارهای همسرم هستند و من خیلی دوستشان دارم.
این بانوی بزرگوار با اشاره به تصادفی که باعث شده پاهایش مثل قبل فرمانبردارش نباشد می افزاید: خدا را شکر قبل از تصادف به مکه رفتم چرا که بعد از ان راه رفتن برایم سخت شده است. اکنون باید برای رفتن به زیارت مزار عزیزانم از فرزندانم کمک بخواهم ولی خوشحالم که با همین وضعیت و همراهی فرزندانم توانستم به کربلا بروم.
گفتگو با دو فرزند این بانوی بزرگمنش را در بخش بعدی می خوانید.
گفتگو از طاهره ساعدی